شاد باش...
نمیدونم چه جوری شروع کنم...
چند وقته که اصلا نمی تونم بیام اینجا و بنویسم دلم نوشتن میخواد
همیشه بهترین حس هامو اومدمو اینجا ثبت کردم تویه این مدتم پر از حس خوب بودم اما کلی سرم شلوغ بوده ، میدونم بهونه ی خوبی نیست اما چون ترمای اخرم درسام سنگین تر شدن هفته ای ۲ بار هم از صبح تا عصر باید بیمارستان روانی برم و از بیمارای مختلف تست های مختلف بگیرم ، محیط اونجا خیلی ناراحتم میکنه اما چاره ای نیست دیگه کار منم اینه![]()
تو این مدت ۲ بار اومدم تا بنویسم و هر ۲ بار وبلاگ نوشته امو ثبت نکرد![]()
منم چون وقت نداشتم نتونستم دوباره از اول بنویسم ولی کلی از خجالت بلاگفای عزیز در اومدم![]()
حالا از عشقم مینویسم که مثل همیشه دلتنگشم و کلی واسه دیدنش بیتابم![]()
اگه خدا بخواد واسه مراسم ابجی الهام و فرزاد که تابستون هست میاد پیشم کلی باهم برنامه ریزی کردیم که ایشالا با کمک خدا جوووون همش به خوبی پیش میره...
مرتضی میدونم که توام دلتنگمی اما به قول خودت ما روی همه ی فاصله هارو کم میکنیم و بهم میرسیم میدونم فدات شم توام داری همه ی تلاشت رو میکنی تا زودتر مال هم شیم من قدرتو میدونم و با همه ی دنیا عوضت نمیکنم وجود من![]()
میدونی عشق من اون شب که رسیدم خونه و فرزاد و خونه خودمون دیدم خیلی خوشحال شدم همه چیز برای الهام و فرزاد خوب پیش رفت الهی طفلکی ها جفتشون خیلی مضطرب بودن تویه تمام اون مدت من جایه خالیتو حس میکردم چون همه ی خانواده ام پیش هم بودیم ،مامان بابا، داداش حامد و خانومش و همه ی ابجی ها با شوهراشون... تازه فرزاد و الی هم که بودن، عشقم کلی دلم گرفت که تو پیشم نبودی اما از ته قلبم واسه الهام و فرزاد خوشحال بودم من حس شونو درک میکردم ...
مرتضی من دوست دارم ازخدا جووونمون میخوام که ما هم زودتر مال هم شیم چون خیلی دلتنگتم![]()
به فرزاد عزیزم واسه ورود به خانواده مون تبریک میگم و از خدا دنیا دنیا خوشبختی رو واستون ارزو دارم الهی که واسه همیشه باهم خوشبخت بشید، قدر همو بدونید و برای هم زندگی کنید...
از طرف منو عشقم مرتضی...





نصیحتم کرد وگفت که باید قوی باشم 



